حرف دل

باغ بی برگی


باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي گويد
باغ بي برگي

خنده اش خوني ست اشك آميز

                      *********************************************

دلم از زندگی سیره ببین بی تو چه داغونه

دلم در حسرت عشقت هنوز بی تو یه حیرونه

دلم از غصه چشمات نفس هم سخت میدونه

دلم با تو دلم بی تو دلم رنگ شب و ظلمت

دلم عاشق ترین دل بود تو این بی کسی و غربت

دلم در حسرت لبخند زیبای تو ویرون شد

دلم وقتی شنید از غصه داغون شد

شنید از باد و از بارون شنید از ابر سرگردون

شنید از جنگل و دره  شنید از بلبل و بره

همه زمزمه میکردن شکست سخت عشقم را

همه بیهوده میگفتن چه اخر داره این دنیا

شنیدم رود جوشانی بپرسید از گلستانی

جرا اخر در این دنیای فانی همیشه سبز میمیانی

گلستان خنده کرد و زیر لب گفت

تو هم عاشق که باشی سبز میمانی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 0:29  توسط مهدی   | 

جای خالی زندگی

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت ، قلب پاکت را که اندک زمانی است در سیل باد خودم گم کرده ام.

این شبها حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 1:2  توسط مهدی   | 

دستم را بگیر ...

تماشایی است نگاه زیبایت

دلبستنی است قلب مهربانت

لمس کردنی است دستان گرمت

دیدنی است خنده های دلنشینت

گوش کردنی است سخنان ارام بخشت

و من سالهاست هر وقت تو را دیدم در دریاچه ی مهربانی هایت غرق شدم

دستم را بگیر ..

نفس های آخرم هست

باورم کن...

که بی تو هیچم..

ای مهربون

                  **********************************************
 کدام راه است    
که پای خسته را نشناسد   
کدام کوچه   
خالی از خاطره است   
و کدام دل  
 هرگز نتپیده   
به شوق دیدار   
بیا...  
تا برایت بگویم   
از سختی انتظار   
که چگونه  
در دیده های بارانی  
              رنگ هذیان به خود می گیرد  
               

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 19:9  توسط مهدی   | 

می ترسم ...

ای کاش روزهای با تو بودن هیچ گاه به پایان نرسد

ای کاش روزهایی را که برای دیدنت ساعت ها و ثانیه ها رو شمارش می کنم به پایان نرسد

می ترسم.می ترسم از اینکه دیگر تورا نبینم

می ترسم از اینکه دیگر سخنان شیرین، خنده های دلنشینت را نبینم

می ترسم آغوشت رو از دست بدهم

می ترسم که دگر هم صحبت باد و باران شوم

می ترسم که آواره چشمانت شوم

می ترسم بی تو بمانم

می ترسم روزی این ترسها تو را از من بگیرد

از خودم می ترسم ، از ترس خودم می ترسم

از سرنوشت و قسمت می ترسم

ای کاش همه اینها رویا و خیال باشد

ای کاش ... ای کاش ... ای کاش ...

                              ****************************************************************

من به دلتنگی شبهای ملول

و تهی مانده خود از شادی

ذهنم از خاطرها سرشار 

من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ...

     و به یک معجزه می اندیشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 23:51  توسط مهدی   | 

این روزهای من ...

شکستم چه بی صدا ... هم تو را و هم خودم را ...

می شکنم هر روز ...

می شکنم تا از شکسته های وجودم نور جوانه بزند ...

می شکنم تا بزرگ شوم ...

می شکنم تا عبرت بگیرم ...

و این شکستن چه بی پایان تکرار می شود در من ...

از این پس فاصله ها را می بوسم ...

دستام از این که هست تنهاترم میشه

 این روزها تکرار میکنم مدام :

دلم گرفته از خودم

خودم اسیر غم شدم

شدم غریب قصه خودم

بسته تر از هر بسته ای برای من آغوش عشق است!

این روزا همونطور که بغضمو قورت میدم به چشمام هم دستور میدم

اشکامو قورت بدن!

بذار یه بارم که شده زیر قولم بزنم

پاکش نمی کنم لااقل الان نه

بهش احتیاج دارم ، تو درک میکنی نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:12  توسط مهدی   | 

کلبه کوچک من

مي خواهم بنويسم
اما چه چیز را ، نمی دانم !
شاید از تنهایی هایم...
از غربت
از بی قراری و بی وفایی ها....
نوشتن آسودگی روح من است
می خواهم
آنچه را که در درونم است
صادقانه بیان کنم !
نمی دانم چرا
واژه ها فراموشم می شود
شاید دلم می داند
که هر کس نمی تواند
رازدارش باشد!
می دانم
این کلبه کوچک
همچون سنگ صبور
سنگینی حرفهایم را تحمل میکند
و درد دلم را تسکین می بخشد...
من تو را می جستم
و نمی دانستم که تو
در خاطر یک بیت قشنگ
مطلع شعر منی !
به چه چیز مانند کنم نام تو را
به بهار یا آب زلال دریا
ساده تر بگویم
تو تمامیت احساس منی
**دوستت دارم**

****************************************************

کلمات واسطه خوبی برای احساسات ما آدما نیست...

یه انتخاب سهل انگارانه کلمات... می تونه پاکترین نیتها و عواطفمون رو تیز و برنده کنه... و قلب کسی رو که دوستش داریم خراش بده...

پروسه اش خیلی سادست... احساس می کنی... فکر می کنی و چند تا کلمه با هم ترکیب می کنی...اما اون کلمات توی دنیای هرکس به یه چیز دیگه ای ترجمه می شه...

یک جمله محدود... فقط چند سانتی متر از کاغذه... فقط چند میلی گرم جوهر یه خودکاره... و یا چند کاراکتر اس ام اس... چجوری قراره یک دنیای پیچیده و عجیب غریبی مثل من یا تو رو نشون بده؟

اما چاره ای نیست... واسطه بهتری نداریم فعلاً...

کلماتت رو ترکیب می کنی... و با زبونت روح افکار و احساساتت رو توی یه کالبد تنگ چند کلمه ای می چپونی... ولی چیزی که مخاطبت دریافت می کنه فقط اون چند تا کلمه ست...

 و کلمات به ما خیانت می کنن...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 23:55  توسط مهدی   | 

بهترین منی


می اندیشم به نگاهت

که تمامی جان و روانم را به ترنم و تمنا وا می دارد

می اندیشم به انگشتانت

که بی پرده

ساز عشق مرا در تمامی پرده ها می نوازد

و اکنون

می اندیشم به دستانت

که چه سبک و آشنا

با راه و رمز های عشق

آرام و داغ و تند

چون شراب و گردباد و سیلاب

مرا در بر میگیرد

وغم هایم را می تکاند

و بیخیالی می کارد

 حرف دیگه ای نیست ... فقط بدون


كه نيلوفرانه دوستت مي دارم
نه مانند مردماني كه دوست داشتن را
به عادتي كه ارث برده‌اند
با طعم غريزه نشخوار مي كنند
من درست مثل خودم
هنوز و هميشه دوستت مي دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 0:14  توسط مهدی   |