حرف دل
اگر قراربود تنها خودمان را در آغوش بگیریم دست های مارا طوری درست می کردند که فقط دست دوستی در دست خودمان بگذاریم و دست های ما را آنقدر بلند نمی ساختند که بتوانیم هرکه را دوست داریم در آغوش بگیریم.آیا دیده اید که کسی دست در گردن خودش بیندازد؟ مگر دست شکسته ای که وبال گردن است... اگر قرار نبود دل ما برای کسی تنگ شود دل ما را آنقدر باز و بزرگ نمی ساختند که همه ی مردم جهان در آن جای بگیرند و باز هم جای خالی داشته باشد ... راستی آیا تا به حال شنیده اید که دلی برای خودش تنگ شود؟ اگر قراربود تنها برای غم های خودمان گریه کنیم چند قطره اشک کافی بود و دیگراین همه کیسه های اشکی مارا پر نمی کردند... اگر قرار بود هر کس تنها نام خودش را صدا کند سلام و خداحافظی در میان نبود… هیچ کس انتظار کسی را نمیکشید انتظاری هم اگر بود به سر نمی آمد هیچ دری به روی هیچ کسی باز نمیشد مهمان و مهمانی نبود واگر هم بود میزبانی نبود. صندلی ها روبه روی هم دور یک میز جمع نمیشدندونیمکت پارکها یک نفره بود.آیا دیده اید کسی هنگام ورود به خانه به خودش تعارف کند یا پیش پای خودش به احترام بلند شود؟؟آیا هیچ انگشت اشاره ای دسته ی پرندگان مهاجر را در آسمان به خودش نشان میدهد؟ آیا هیچ کس با خودش عکس دسته جمعی به یادگار می گیرد؟اگر دیگران نبودند هیچ کس شعر نمی سرودوقصه نمی گفت.کلمات زیبایی مانند دوستی مهربانی فداکاری ایثار یاری هدیه و...از لغت نامه هاپاک میشد...مخصوصآکلماتی که با "هم" شروع میشوند:مثل هم درس هم دم هماهنگ همسر هم درد هم دل هم نشین هم راز هم سفره هم رنگو... اگر بخواهیم همه ی "هم"های عالم را بگذارم و بشمارم انگشت های دست و پایم هم کم است و به چند "هم"کار و "هم" راه نیاز دارم...اگر دیگران نبودند بازی و هم بازی نبود.بازی هم اگر بودبازنده و برنده نبود...اگر دیگران نبودند هر کس برای خودش در غاری تنها یا جنگلی دور زندگی می کرد و هیچ کس به ملاقات دیگری نمی رفت اما تنهایی هم وقتی معنا دارد که دیگرانی باشند تا بتوانیم با دور شدن از آنها معنی تنهایی را بفهمیم. اگر دیگران نبودند باید سر در گوش خودم میگذاشتم و در گوشی با خود پچ پچ می کردم اما با کدام زبان؟؟ نمیدانم... می دانم که ممکن است به این حرفهای عجیب و غریب و این خیال های محال بخندید وبگویید این حرفها را حتی حیوانات هم می دانند. مورچه هاو موریانه هاوزنبورها هم می دانند که باید باهمدیگر باشندولی اگر ما اینها را می دانیم چرا گاهی دیگران را نمی بینیم؟ نمی گویم که آدم نباید خودش را ببیند بلکه می گویم اتفاقآ آدم باید خوب خودش را ببیند ولی خود را با دیگران ببیند و با دیگران بخواهد تا هم "خودش "وهم "دیگران " را خوب بشناسد. حالا به نظر شما اگر دیگران نبودند چه میشد؟؟؟
تو را مثل اقاقی های عاشق تورا مانند گلها دوست دارم... زلالی مثل یک قطره ز دریا تو را چون موج دریا دوست دارم قشنگی مثل حس مبهم شعر تو را ای حس زیبا دوست دارم تو تنها اختری در آسمانم تو را ای خوب تنها دوست دارم تو را ای واژه ی زیبای خلقت تو را ای "عشق یکتا"دوست دارم شدم سر کش مثال ذات آتش تورا بی ترس و پروا دوست دارم تورا مثل کبوترهای بی بال میان بار غمها دوست دارم تو لبریزی زعطر پاک نرگس تو را چون آه و سودا دوست دارم تو خود گفتی به من فردا میایی تورا مانند فردا دوست دارم تو نیستی و صدای تو هوای خوب این خونه اس صدای پای عطر گل صدای عشق دیوونه اس تو از من دور و من دلتنگ تو آبادی و من ویرون همیشه قصه این بوده یکی خندون یکی گریون همیشه قصه این بوده تو یک لحظه، تو یک دیدار یک زخم از زهر یک لبخند تمام عمر فقط یکبار پس از اون زخم پروردن پس از اون عادت وتکرار ولی نصف یه روح این ور یه نیمه اون ور دیوار خودت نیستی صدات مونده صدات چشمامو گریونده دلم روی زمین مونده فقط از تو همین مونده نفس های عزیز من صدای پای شب بوهاس صدای باد و بوی نخل هوای شرجی دریاس سکوت اینجا صدای تو هوا اینجا هوای تو پر از تکرار این حرفم: دلم تنگه برای تو همیشه غصه این بوده یا مرگ قصه، یا آدم ته دریاچه های عشق می جوشند چشمه های غم همیشه عشق یعنی ابر غروب و غربت بارون تو در من جوشش شعری صدای این لب ویرون 


| Design By : Night Skin |


