حرف دل
امروز که این مطلبو مینوسیم، بیش از 4 سال از تاسیس وب میگذره و کمتر از دوساله که من توش چیزی ننوشتم .... دو ماه از شروع تابستون میگذره و بیش از دو ماه ازتعطیلی مدارس..... خیلی خوبه که ما هرچند مدت، یه نگاه به پشت سرمون بندازیم، به کارامون، به کارنامه ی کارامون، به اینکه تا به حال چقدر موفق بودیم و به اون چیزایی که میخواستیم رسیدیم؟!...... خوش بحال کسی که وقتی به پشت سرش نگاه میکنه، "حسرت" نمیبینه.... راستش من هر چند مدت یه همچین کاری میکنم... و.... الان دوباره وقتشه... وقتشه که برگردم و ببینم توی این مدت چیکار کردم و به کجا رسیدم. بیش از چهار سال از تاسیس وب میگذره... من توی وب چی بدست آوردم؟... به کیا کمک کردم؟... کیا به من کمک کردن؟... چیز جدیدی یاد گرفتم؟!... چیزی که به درد اهدافم بخوره؟....... دو ماه از شروع تابستون میگذره... من از این تابستون درست استفاده کردم؟... استراحت کردم؟... آرامش پیدا کردم؟... چیز جدیدی یاد گرفتم؟!..................... بیش از دو ماه از تعطیلی مدارس میگذره... من فقط شش ماه تا کنکور فاصله دارم... تو این تابستون چقدر خودمو برای کنکور آماده کردم؟... چقدر به درسام اهمیت دادم؟... چقدرسعی کردم تا بهتر از سال قبل باشم؟... کارنامه تابستون من اینه: تو این تابستون من یه کار یا یه تصمیم خیلی بزرگ گرفتم... تصمیم یه کار بزرگ که هرباربرای انجامش شکست میخوردم ولی بالاخره تونستم... بالاخره موفق شدمو این کار اونقدر برام مهم بود که بنظرم نیمی از وظایفم رو انجام دادم. هرچند هنوز به پایان نرسیده ولی خیلی بهش امیدوارم و مطمئنم خدا هم کمکم میکنه.... توی این تابستون خیلی چیزا یاد گرفتم که امیدوارم به دردم بخورن، خیلی آدمای اطرافم رو شناختم.... خیلی چیزای قشنگ و خیلی چیزای زشت دیدم... توی این تابستون خیلی گمشده ها رو پیدا کردم.... و توی این تابستون.... تمام اینها رو گفتم و صفحه سیاه کردم که بگم: تصمیم گرفتم دوباره بنویسم ...دوباره باشم ... و بمانم ... و خواهم ماند .... میدونم خیلیا براشون این حرفا مهم نیست ولی من اینا رو برای دوستایی گُفتم که سالها دست در دست هم ، با هم زندگی کردیم و ازشون میخوام مثل همیشه کمکم کنن و نذارند احساس تنهایی کنم موفق و پیروز باشید و پل های پشت سرتون همیشه پایدار....... در ضمن من از این به بعد توی این وبلاگ هم می نویسم منتظر حضور سبزتون هستم . ******************************************* چقدر خوشبختم! 
می توانم بنویسم: آسمان آبی ست!
می توانم بخندم،
فکر کنم،
گریه کنم!
می توانم در دلم به ابر و باد بد بگویم!
می توانم عکس ِ سیاه و سفید تو را ببوسم
و باور کنم،
که در آنسوی سواحل ِ رؤیا
با تماس ِ نابهنگام گرمایی به گونه ات
از خواب می پری!
می توانم هزار مرتبه نام تو را زیر لب تکرار کنم!
می توانم روزنامه بخوانم،
جدول حل کنم،
قدم بزنم!
پنج قدم به جلو،
پنج قدم به عقب
و یا برعکس !
می توانم گوشی تلفن را بردارم
و با گرفتن شماره ای،
همصحبت صدای زنانه ای شوم
که درس ِ سرعت ثانیه ها را مرور می کند!
ساعت دوازده و بیست و هشت دقیقه،
ساعت دوازده و ...
می توانم خواب ِ دختری از کرانه کاج و کبوتر را ببینم!
می توانم پنجره را ببندم
و سیمهای گیتارم را،
در تکاپوی رسیدن ِ ریتمها پاره کنم!
می توانم بلند بلند آواز بخوانم!
بیچاره همیسایه ها !
حتا این روزها
می توانم با فشار دکمه ای،
برگهای بارانی شبکه پیام را ورق بزنم!
می توانم شعر بگویم،
شعر بدزدم،
شعر بسازم،
شعر بنویسم!
ولی نمی دانم چرا
وقتی دست می برم که در دفترم بنویسم:
« آسمان ابری ست »
نوک های ناماندگار این مدادهای وامانده می شکنند
تو می دانی چرا؟!!
| Design By : Night Skin |


